عصبانی بودم. کلافه و عصبانی. از یک جایِ حرفش کلافه و عصبانی بودم و دلم میخواست شاید سرش داد بکشم و بگویم: بسه. فقط بسه.
رفتم توی نوشته هام. شروع کردم بی توجه و بی میل زیر و روشون کردند. شاید کمی حواسم را پرت می کرد. حواسم پرت می شد؟ این همه عصبانیت درونم با این چیز ها حواسش پرت می شد؟!
پرت شد.
به یه جمله ی نیمه بلند رسیده بودم. نوشته بودم. اون منِ تو حال و هوای خودش نوشته بود :
دوست داشتنش شبیه نسیمِ خنک صبحگاهیِ آفتاب نزده ی رشته که با بوی بارون قاطی شده و میخوره به صورتت، آدم رو سر ذوق میاره
و نقطه
اما ادامه داشت. ادامه ای که نوشتنی نبود. حس کردنی بود. آروم آروم به کجا می رفتم؟!
راستی. من از چیزی عصبانی بودم؟؟؟!!
ما را در سایت آدامس با طعم کروکودیل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89