بعد از این آشفته بازار دلم هوس کرد که بعد اذان جمع کنم بروم تو حیاط تنهایی بشینم. حالا که هوا یک جوری خوب و نرمی ست که حس می کنی روش سواری. نشستم روی صندلیِ شکسته ی آبیِ توی حیاط و به قول مامانم لنگم را به روی لنگ دیگه ام انداختم. حافظ را باز کردم. شعری که یک بیتش از صبح به صورت مدام توی سرم در حال دوران بود را آوردم. شروع کردم نیمه بلند خواندن. آنقدری که صدایم به داخل خانه ی خودمان نمی رفت چه برسد به همسایه. خواندم. یک چیز هایی هم از نواحی چشمم می ریخت پایین. همان هایی که بی رنگند و شورند. آهان. آره، اشک.
دیدم هوا همچنان یک جوری ست که می شود روش سوار ماند. غزلیات حافظ را باز کردم. اولین عددی که به ذهنم رسید را آوردم. صد و ده. خواندم. در خودم فرو رفته بودم و داشتم می خواندم. حتا یادم نبود که توی حیاطم و دارم بلند میخوانم.
تمام که شد یکی که نمی دانم از کدام خانه بود گفت " بخوون. یکی دیگه بخوون "
یکی دیگه نخووندم و فقط یک بیت رو بلند تر خووندم و رفتم تو.
زیر شمشیر غمت رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
ما را در سایت آدامس با طعم کروکودیل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70