هر چه در ذهنم می گردم تا راهی پیدا کنم برای از این بد بودن مطلق دربیام. هیچی پیدا نمی کنم. راه های مختلف را می روم و باز هنوز در یک بدی مطلق دارم دست و پا می زنم. از همون هایی که دلت میخواد هیچ ربطی به هیچ احد الناسی نداشته باشی از کار و درس بگیر تا خانواده و دوست و آشنا و با اجازتون کوفت و زهرمار و فکر و خیال.
برای یک مدت طولانی. زیر دو ماه نه.
تنها مسئولیتم یه خدا در حد نماز باشد و یه آب دادن به گلدون های اتاق که بی زوبون تر از این حرف ها هستند که بخوای براشون توضیح بدی که تو آلان یه مدت محدودی پیدا کردی که میخوای به هیچ کس ربط کوچک و بزرگی نداشته باشی.
قبلا تر "تو" بودی، نمی شد، زدم بیرون ازت.
الآن از کسی نمیشه زد بیرون. از هیچ چیز نمیشود زد بیرون. فقط شاید بشود برای مدتی کنارشان گذاشت که با این حساب های سر انگشتی نمی شود.
مغزمان هم که دکمه ندارد برای خاموش کردنش.
پس یک سوال می ماند از خداوند تعالی و بسیار مهربان که خودت بیا ببین اینجوری می توونی؟!؟ بیا جای من.
اصلا همه ی این سوال ها یک ور. آرامش من کو؟ کجاست؟ من گمش کردم و پیداشم نمی کنم. تو بگرد پیدا کن برام. بهم برشون گردون لطفا!
خسته تر از اونی هستم که بخوام خودم دنبالش بگردم.
آرامش من رو ندیدین؟!
آدامس با طعم کروکودیل...ما را در سایت آدامس با طعم کروکودیل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73