نگرانیمو دارم جمع می کنم. تا می کنم. بسته بندی می کنم
بسته بندی می کنم
بسته بندی می کنم
و باز هم بسته بندی می کنم
و همچنان بسته بنی می کنم
و رویش دوباره بسته بندی می کنم.
و هی بسته بندی می کنم. انقدر که اگر دوباره خواستم برم سراغش عصبی شم و بهش نرسم و ولش کنم. و دستم به نگران شدن نرسد.
میذارمش دور. مثلا ته انبار و جلویش کلی وسیله میچینم. یک عالمه. هرچی که دم دستم می آید. که وقتی خواستم بروم بهش برسم آنقدر کنار زدن وسیله ها سخت باشد که حوصله ام نگیرد بروم سراغش و بیخیال نگران شدن بشوم.
سال هاست از نگران شدن بیزارم. انقدر که سعی می کنم نگران نشوم، زندگی نمی کنم. نفس نمی کشم. از همان سال ها که روزی هزار وعده نگران میشدم. یادت هست؟ نه. تو هیچی یادت نیست. تقریبا اصلا نمی فهمیدی که یادت باشد. نگرانی یک امر طبیعی ست. تو دوستی ها موجب همدلی و توی زندگی مشترک موجب مهر و محبت و نزدیک شدن می شود. اما این قسمت از من خراب است. باید بِکَنمش. دورش کنم. قایمش کنم.
انقدر نگرانی کشیدم که آمپر چسباند و سوخت. از کار افتاد. توان نگرانی را ازم گرفت. دیگر نگران شدن به من نمی آید. باید از خودم دورش کنم. آنقدر که حالم نکشد بروم سراغش و درش بیاورم و ازش کار بکشم.
آدامس با طعم کروکودیل...ما را در سایت آدامس با طعم کروکودیل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76