از بچه ترِگیم (کلمه ی خود ساخته) همیشه شب ها که همه می خوابیدن و من توی کابوس ها و شب بیداری هام قلت می زدم، به سرم می زد که بروم گوشی تلفن را یک جوری ببرم توی حیاط (اون موقع که سیم دار داشتیم فقط، سیمش خی لی بلند بود. گفتم یه وقت ذهنتون اینجا درگیر نشه از حرف من عقب بیفتین). بشینم یک شماره شانسی بگیرم و هر کی بود باهاش حرف بزنم و بگویم. از چیز هایی که یه بچه تر را خسته می کند. چیز هایی که برایش بزرگ و سنگین و زود است. چیز هایی که نمی شد و شاید نذاشتند که به نزدیک تر ها گفته شود. بنظرم یک غریبه که شناختی از من نداشت و شناختی ازش نداشتم بهتر می توانست حرف هایم را هضم کند و بشنود و برود توی جایش دراز بکشد و به این تلفن عجیب فکر کند تا بخوابد و شاید روز های دیگر من را اصلا یادش نیاید.
هنوز هم شب ها به این فکر می کنم که باید زنگ بزنم و برای یکی که نمی دانم کیست و نمی داند کیستم حرف بزنم و بزنم و بزنم و بزنم. از همان حرف هایی که تا یادشان می افتم پتو رو محکم می کشم روی سرم تا از سرم بپرد. یا سرم را میان دست هایم فشار می دهم و به مغزم محکم و بدون توقف می گویم خفه شو، خفه شو، خفه شو.... . از همان هایی که سالیان زیادی ست عذابم می دهد و چیز هایی که حالا عذابم می دهد.
بچه تر که بودم از ترس اینکه شماره ی خانه مان می افتد و ممکن است بعدا آن غریبه من را پیدا کند یا بگذرد کف دست خانواده ام، از این کار صرفه نظر می کردم و حالا نمی دانم چرا از این کار صرفه نظر می کنم. جز یکبار....که عجیب هم مزه داد و دیگر آن طرف پشت خط بعد از خداحافظی سراغی ازم نگرفت. دیگر تکرارش نکردم از ترس این که نکند مزه ی این را یک نفر که بهم آن پشت فحش خار و مادر می دهد از بین ببرد.
چند سال پیش هم که تلگرام و کوفت و اینا نبود و تهِ پیشرفت گوشی ها جاوا بود که من یک نوکیای یازده دو صفر داشتم یک آقایی نصفه شب به من زنگ زده بود و پشت بند سلام کلی حرف از بدبختی هایش زده بود و با یه خداحافظی قطع کرد. حتا آخر کلمه هایش وقت نمی کرد نقطه بگذراد و نفس بکشد. حتا فرصت نداد جواب سلام و خداحافظیش را بدهم. همین بود. کاسه ی لبریزی که راه به جایی ندارد همین است دیگر....
آدامس با طعم کروکودیل...
ما را در سایت آدامس با طعم کروکودیل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76